X
تبلیغات
همطاف درسرزمین عجایب
همطاف درسرزمین عجایب
آموخته ام که خداعشق است

وعشق تنهاخداست

آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم

خداباتمام عظمتش

 عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم

آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته

آموخته ام که زندگی دشواراست

ولی من ازاوسخت ترم...


یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 | 10:20 | همطاف |

                      زیر باران


چتر به دست نمیگیرم


دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم


حالا خوب می دانم


این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است


همان شوق آسمان برای بوسیدن زمین


که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند


می آیند روی زمین تا زمینی بودن را تجربه کنند


و اگر هم دستشان رسید


از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند


آن وقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کنند


 باران را دوست دارم


حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید ...

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 10:33 | همطاف |

گاهی‌ اوقات انگشت به سوی کسی‌ اشاره می‌شه

که اگه بخـــواد هـــم نمیــــتونه تقصیـــر کار باشـه ...!


جمعه بیست و ششم مهر 1392 | 14:31 | همطاف |

کُـــو ر بــاش بانـــو
نـگاه کـه مـی کنـی، مـی گوینــد: نـخ داد!
عـبوس بــاش بانــــو
لبــخند کـه مـیزنـی، مـی گـوینــد: پـا داد!
لال بــاش بانــــو
... حـرف کـه مـی زنـی، مـی گوینــد: جـلوه فـروخـت!
شـاید دسـت از سـرمان بردارنـد ...
شـــــاید !!!
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 | 19:15 | همطاف |

سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود ...

پسرک از شادی در پوست خود نمی گنجید ... راست می گفت ... خیلی وقت بود که ندیده بودش ... دلش واسش یه ذره شده بود ... تو چشای سیاهش زل زد همون چشهایی که وقتی 15 سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و دادو عربده بالاخره کاری کرد که با هم دوست شدن ...

 

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حر ف های پسرک پرید و گفت : من دیرم شده زودی باید برم خونه ... همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک رامی دید زود باید بر می گشت...

پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد ...

دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد ... حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند ...

پسرک خواست سر سخن رو باز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد ... من دیگه برم خداحافظ ...

خداحافظی کردند و پسرک در سوگ لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ...

 

دخترک هراسان و دل نگران بود ... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ... یه خرس عروسکی خوشگلی بود ... هوا دیگه داشت کم کم سر می شد و سرعت ماشین هاییکه رد می شدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر می کرد ...

پسره مثل همیشه چند دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود ... دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت.

 

دختر بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت. پسر نیم نگاهی به بسته انداخت وگفت : مرسی ... ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود ... لبخندی زد و به رو خودش نیاورد ... چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است ... این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او ... معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه ی اول جای دیگه بود ...

 

کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه یه نقطه ای در آن طرف کرد ... پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود ...

یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 | 19:42 | همطاف |

سر کلاس درس معلم پرسيد: هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟
هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد ، بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت: عشق؟
دوباره يه نيشخند زدو گفت: عشق...


ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟
معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم
لنا گفت: بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد


من شخصي رو دوست داشتم و دارم ، از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه.


گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...
من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ، ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم


من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن ، عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي ، عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي ، عشق يعني از هر چيزو هر کسي به خاطرش بگذري


اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت


پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشقه منو بزنه ولي من طاقت نداشتم ، نمي تونستم ببينم پدرم عشقه منو مي زنه.


رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش مي کنم بذار بره


بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست


عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني


بعد از اين موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از اون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:

 


لناي عزيز هميشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم ، منتظرت مي مونم ، شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم


خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)

 


لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کرد و گفت: خوب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت: آره دخترم مي توني بشيني
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسي؟
ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان
دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن ، پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتاد و ديگه هم بلند نشد
آره لناي قصه ي ما رفته بود ، رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...
لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد

 


خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد
یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 | 19:30 | همطاف |




دوسدارم همجنس توباشم تاهمه بدانندتاهمه بشنوندهمه بخوانندمن هم هستم ...

میخوام همه بدانندمنم هستم!

جمعه نوزدهم مهر 1392 | 18:5 | همطاف |





















جمعه نوزدهم مهر 1392 | 17:11 | همطاف |

جمعه نوزدهم مهر 1392 | 17:4 | همطاف |

جمعه نوزدهم مهر 1392 | 16:47 | همطاف |

راستی هیچ فکر کردی؛ وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟ خیلی ساده است ! یعنی اینکه تو دو قدم از اونها جلوتری........

پس مشتاقانه به مسیرت در زندگی ادامه بده شاد باش و وجود نازنینت لبریز باشه از مهرو گرمای زندگی در این روزهای سرد زمستان ...

سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 21:20 | همطاف |

 من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم، و ندایی که به من میگوید:   

" گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است. "



سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 21:12 | همطاف |

باد با چراغ خاموش کاری ندارد

اگر در سختی هستی , بدان که روشنی . . .


سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 21:10 | همطاف |



دوست من

 هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار، که دریایی از نا امیدی است ،

 دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است....

 دلت پرامید ....

سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 21:6 | همطاف |

روزگارا:

  تو اگر سخت به من میگیری،

  با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

  گرچه دلگیرتر از دیروزم،

  گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،

  لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

  زندگی باید کرد...!

سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 21:3 | همطاف |

سلام خاله جون مبینانفس خاله قربونت برم امروز13 مهرساعت 12:10 توبه دنیامیای

یعنی درواقع 6 ساله میشی فدات بشه خاله قربونت برم من تولدت مبارک صدسال

ازاین سالهاعزیزدلم هزارساله بشی برات بهترینهاروارزومیکنم خیلی دوستدارم

عزیزدلمی موفق باشی





شنبه سیزدهم مهر 1392 | 11:13 | همطاف |

.

چند وقتیست همه دلگیرند از من.....

دلیل می خواهند....

مدرک می خواهند برای غمگین بودنم....

برای ناامید بودنم....برای تلخ شدنم.......

نگران نباشید....من نه غمگین شده ام...

نه ناامید....نه تلخ.......

فقط مدتیست به دنبالشان می گردم.....

مدتیست گم شده اند....

صبرم....تحملم......امیدهایم.....انگیزه ام......

نمیدانم کدام صفحه ی قصه ی سرگذشتم جا گذاشتمشان.......

پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 18:50 | همطاف |

بیا خلاف باد حرکت کنیم، حداقلش اگه اشتباهی رفتیم، سریع و

راحت برگردیم و راه درست بریم...




پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 18:41 | همطاف |

گاهی شعر سراغم را میگیرد

 

گاهی…

 

هوای تو!

 

فرقی نمیکند…

 

هردو

 

ختم میشوند به

 

دلتنگیه من !


پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 18:35 | همطاف |

آتش از اندوه هجران  بهتر است

بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است

من نمی دانم کجا خواندم ، که یادم داده است ؟

یار وقتی در کنارت نیست ، کوری بهتر است ...

چهارشنبه دهم مهر 1392 | 16:33 | همطاف |

سلام خدا...

حالم خوب نیست خدافقط تورودارم خدابهت خیلی نیازدارم دلم گرفته خدایااااااااااااااااصدامومیشنویی

میگن وقتی خداروصداکنی وفقط سکوت میشنویی این یعنی خداداره فقط به حرفای توگوش میده

خدامیدونم وقتش نیست ولی من نمیخوام زمین باشم میخوام بیام پیشت خدایافقط

تومیدونی که چقدردوسدارم بیام پیشت زمین جای من نیست دیگه زمینی هاخیلی بدن خدا

بیااین کاروبرامن بکن من برم خدااینجازمینه جایی که نفرت .حسودی.طمع .پول .ثروت .غرور.همه

نزدزمینی هاهستن من نمیخوام اینجابمونم خدایاخسته شدم ازلبخندهای دروغین ازتنهایی متنفرم

ازگذشته متنفرم ازحال خسته شدم ازاینده میترسم نمیدونم چی برام داره دیگه خستمه خدا

ازتظاهرخوشبختی ازتلقین خوب تاخوب ببینم ازخنده هایی که همه گولش رومیخورن ازانرژیی که ...

فریب دهنده هستن .

خداتوخوب میدونی حرف دلموفقط تومیدونی خستمه خدااینجادیگه جای من نیست مقاومتی ندارم

خدااااااااااااااایااااااااااااااااااااشکرت بازهم هرکجاباشم تورودارم ومیدونم صدامومیشنویی


سه شنبه نهم مهر 1392 | 19:40 | همطاف |

ساده هستم

ساده می بینم

ساده می پندارم زندگی را

نمیدانستم جرم می دانند سادگی را

سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم

ساده می مانم…

ساده میمیرم…

اما…

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …

سه شنبه نهم مهر 1392 | 19:15 | همطاف |

تلخ است ،

همه فکر کنند سرت شلوغ است ،

و تنها خودت بدانی چقدر

 تنـــهایی ..
.

سه شنبه نهم مهر 1392 | 19:13 | همطاف |

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم

باز باید مواظب اشک هایم باشم

باز همان تظاهر همیشگی ” خوبم … ”

خدایااااااااااااشکرت

سه شنبه نهم مهر 1392 | 19:10 | همطاف |

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺣﺎﻟﻮ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻫﯿﭽﯿﻮ ﻧﺪﺍﺭﯼ

ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺗﯽ

ﺩﺍﻏﻮﻧﯽ

ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ

ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ

ﺍﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻢ ﺑﯿﺎﺭﯼ

ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺯﺍﺭ ﺍﺭﺯﺵ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻧﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ

ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺪﻭﻥ ، ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ میگذﺭﺩ....

هووووووووووووووی انچه میگذردعمرمن است

سه شنبه نهم مهر 1392 | 19:9 | همطاف |

برای تومینویسم
برای تویی که تمام احساسم را یک جا تسلیم توکرده ام
تویی که همه کسم شده ای
اکنون قلبم درحال انفجاراست ازدردی که خود بازبان تلخم به جان توانداخته ام
میدانم که باتوچه کردم
توعشق منی تمام احساس منی
دردتودردمن است
بامن بمان همیشه بمان
من تمام دنیارا بدون تونمیخواهم

سه شنبه نهم مهر 1392 | 19:0 | همطاف |

مغرورانه اشك ریختیم چه مغرورانه سكوت كردیم

چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند

هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم

هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم


سه شنبه نهم مهر 1392 | 16:59 | همطاف |

سه شنبه نهم مهر 1392 | 16:54 | همطاف |

-یه لیوان از تو اون کابینت بردار!
~خب.
-پرتش کن زمین!
~خب.
-شکست؟
~آره!

-حالا ازش عذرخواهی کن!
~ببخشید لیوان،منظوری نداشتم.
-دوباره درست شد؟
~نه!

-متوجه میشی؟؟..
سه شنبه نهم مهر 1392 | 16:30 | همطاف |

سه چیز را با احتیاط بردار : قدم ، قلم ، قسم !
سه چیز را پاک نگه دار : جسم ، لباس ،خیال !
از سه چیز کار بگیر : عقل ، همت ، صبر !
از سه چیز خود را دور نگهدار:  افسوس ، فریاد ، نفرین !
سه چیز را آلوده نکن : قلب ، زبان ، چشم !
اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن : خدا ، مرگ و دوست …

یکشنبه هفتم مهر 1392 | 13:1 | همطاف |