حکایتی است درباره خودانگاه .راپونزل بانوی جوانی است که جادگری
اورادرقلعه ای زندانی کرده ودائمابه اومی گویدکه چقدرزشت است.
یک روزشاهزاده خوش سیمایی ازکناربرج قلعه عبورمی کندوبه اومی وگوید
که چقدردوست داشتنی وزیباست.اوموی بافته طلائیش که ظاهراموی
بافته اش خیلی هم بلندبوده است راازپنجره برج اویزان می کندتاشاهزاده
بتواندازان بالارفته واورانجات دهد.علت زندانی شدن اوقلعه وجادوگرنبوده
بلکه باوراودرزشتی اش بوده است.وقتی متوجه می شودکه زیباست
که درسیمای شاهزاده جذاب منعکس می شودمی فهمدکه می تواندازادشود
ماهمه بایدازوجودجادوگریاجادوگرانی که دردرون ماهستنداگاه شویم
جادوگرانی که مانع ازادی ماهستند.
(برگرفته ازکتاب رازشادزیستن)