----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
HOME ✖ ARCHIVES ✖ EMAIL ✖ SKIN CITY ✖ PROFILE



لطفالبخندبزنید!
دخترکوچکی هرروزپیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.بااینکه ان روزصبح هوازیادخوب نبودواسمان نیزابری بوددختربچه طبق معمول همیشه پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.

بعدازظهرکه شدهواروبه وخامت گذشت وتوفان ورعدوبرق شدیدی درگرفت.

مادرکودک نگران شده بودکه مبادادخترش درراه بازگشت ازتوفان بترسدیااینکه رعدوبرق بلایی برسراوبیاوردبه همین جهت تصمیم گرفت بااتومبیل خودبه دنبال دخترش برود.باشنیدن صدای رعدودیدن برقی که اسمان رامانندخنجری دریدباعجلهه سوارماشینش شدوبه طرف مدرسه ی دخترش کرکت کرد.

دروسطای راه ناگهان چشمش به دخترش افتادکه مثل همیشه پیاده به طرف خانه درحرکت بودولی باهررعدوبرقی که اسمان روشن می شداومیستادبه اسمان نگاه می کردولبخندمی زد.این کارراهردفعه رعدوبرق تکرامی کرد!

زمانی که مادراتومبیل خودرابه کناردخترک رساندشیشه پنجره راپایین کشیدوازاوپرسید:عزیزم چه کارمیکنی ؟!چراهمین طوربین راه می ایستی ؟

دخترک پاسخ داد:سلام مامان .من سعی می کنم صورتم قشنگ به نظربیادچون خداداره ازمن عکس می گیره !

(درهنگام رویارویی باتوفان های زندگی ،لبخندرافراموش نکنید!خداوندناظرماست .)

دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ✖ 16:13 ✖ همطاف ✖

/

کد آمارگیر


ساعتهای فلش زیباوفانتزی