چراین همه این وراون ورمیره تادرست نگاه کردم دیدم خدای من یه گنجشک اون پایین افتاده زیردرخت نمی تونه تکون بخوره واین گنجشک هردم میرفت سراغش وچیزی براش میبردیابالاسرش بال میزدتا کمترخیس بشه خیلی دوساشتم کمک کنم اماواقعاازجانوران میترسم وازگنجشک هم همینطورمیخواستم ببرم دوستم روصداکنم امابازنشدچون میدونم همه جمع میشن وبهش اسیب برسونن وعاشق تنهامیمونه تانهایت وقتم بهشون نگاه میکردم بهم درس بزرگی دادن درسخترین شرایط که همه پرندگان کوچ میکردن کنارعشقش موندوتنهاش نذاشت که یه هویی صدای زنگ کلاس مدرسه خوردوبااینکه دلم نمی خواست برم ولی مجبوربودم برم ورفتم سرکلاس زنگ اخربودکه ازیادم رفت امروزم تارسیدم مدرسه رفتم سراغ نیمکت قرمزیه نگاهی دورتادوردرخت کردم هیچی نبود!خیلی فضولیم گل کردبدونم چی شد!!!
واقعادرس بزرگی بوداگرکسی رودوسداری بایددرهرشرایطی کنارش باشی (خیلی خوشم اومد)