----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
HOME ✖ ARCHIVES ✖ EMAIL ✖ SKIN CITY ✖ PROFILE



نیمکت قرمز!
باران نم نم میباریدومن روی نمیکت حیاط مدرسه تنهانشسته بودم همواخیلی دلپذیروخوب بودزنگ بعدامتحان داشتم ومن درحالی که جزوه های درسیم رادردستم داشتم که مروری بردرسهایم داشته باشم سرگرم درس خواندن بودم وخودکارم رادردست تکان میدادناگهان به درختی که کنارنیمکت بودرابه خودجلب کردچیزی بودکه تکون میخوردهرچقدرمیخواستم بیخیال شوم ودوباره به درسهایم برگردم نتونستم ناچاردرسهایم رارهاکردم وهواسم راروی چیزی که تکون میخوردتمرکزکردم باورکردنی بودیک گنجشک بودکه تکون میخوردخیلی قشنگ بودولی حالاکه دیده بودم میتونستم ادامه درسهاموبخونم اماواقعانمی تونستم چون این یکی باورنکردنی بود!!!!!!!!!

چراین همه این وراون ورمیره تادرست نگاه کردم دیدم خدای من یه گنجشک اون پایین افتاده زیردرخت نمی تونه تکون بخوره واین گنجشک هردم میرفت سراغش وچیزی براش میبردیابالاسرش بال میزدتا کمترخیس بشه خیلی دوساشتم کمک کنم اماواقعاازجانوران میترسم وازگنجشک هم همینطورمیخواستم ببرم دوستم روصداکنم امابازنشدچون میدونم همه جمع میشن وبهش اسیب برسونن وعاشق تنهامیمونه تانهایت وقتم بهشون نگاه میکردم بهم درس بزرگی دادن درسخترین شرایط که همه پرندگان کوچ میکردن کنارعشقش موندوتنهاش نذاشت که یه هویی صدای زنگ کلاس مدرسه خوردوبااینکه دلم نمی خواست برم ولی مجبوربودم برم ورفتم سرکلاس زنگ اخربودکه ازیادم رفت امروزم تارسیدم مدرسه رفتم سراغ نیمکت قرمزیه نگاهی دورتادوردرخت کردم هیچی نبود!خیلی فضولیم گل کردبدونم چی شد!!!

واقعادرس بزرگی بوداگرکسی رودوسداری بایددرهرشرایطی کنارش باشی (خیلی خوشم اومد)

یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ ✖ 18:28 ✖ همطاف ✖

/

کد آمارگیر


ساعتهای فلش زیباوفانتزی