17 سال میگذره در این دنیای سرد و بی جون بی رحم و ...
17 سال میگذرد در حصرت ها و آهایی که کشیدم
17 سال میگذرد برهمه ان ارزوهایی که باید الان بهشون میرسیدم...
17 سال میگذرد و من در انتظار افتاب نشستم تا از تاریکی و از زیرنور ماه بیام بیرون
17 سال میگذرد از دوری و دلتنگی
17 سال میگذرد از تنهایی
17 سال
کاش هرانسانی قبل تولدش میشد ازش اجازه گرفت به دنیا بیای یانه تا گرفتار تنهایی های زمونه و گرفتاری های زندگی نشه...!
17 سالم شد هرسال با امیدی تازه و نامیدی را در سال قبل پشت سرگذاشته ام
17 سال است من کودک 17 ساله پیرشده ام پیر آن همه قصهایی که نمیشود به کسی از ان ها گفت
17 سال است من در این دنیای تهی گم شده ام
اما من 17 سال است موفقم چون انگیزه ندارم و بیهوده برای شکست نخوردن میجنگم
من 17 سال است در اوج بدبختی های زندگی خوشبختم
من 17 ساله شدم
تنهام و خوشم نیاز به محبت گرگ های بیابانی ندارم ...
من افتخار میکنم که 17 ساله شده ام من از همان دخمل ها که عاشق پفک و ترشک و بستنی
من از همون دخملاییم که عاشق رنگ صورتی چون صورتی رنگ ارزوهاشونه
من17 سالم شده و هنوز مثل بچه ی یک ساله عاشق فانتزیهام هستم
من خوشبختم در17 سالگی
من هرسال خوشبخت بوده ام ولی بدبختی یارم بود
تولد 17 سالگیم مبارک...

تولد 4 سالگی وبلاگم مبارک